گزارش های آخر سال ۱۳۸۶:
نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 18:10 | لینک ثابت |
شرح خلاصه ای از آن چه که بر سیمان در سال ۱۳۸۶ گذشت
نوشته شده توسط در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 19:37 | لینک ثابت |
نمی دونم از حماقتش باخبره یا نه؟ منظورم همون آدمایی که بدون توجه به ابعاد یک موضوع درباره یک مسئله بزرگ خیلی راحت صبحت می کنند. از تریبون ملی که معلوم نیست چقدر تا حالا براش خرج شده استفاده کرده و یک سری اراجیفو تحویل مردم می دن. مردم هم که از خدا خواسته هر چی حرف مفته تحویل منو و شمای ساده و یا شاید هم غیرساده می دن. ایرانی جماعت این دوره حتی قدرت دگر اندیشی رو هم از خودش گرفته. نمی دونم بعضیا می گن اول دیکتاتوری رضاخان بعد پهلوی دوم و بعد هم آقایون فعلی با اون دستگاه اطلاعاتی خفن روی مردم تاثیر گذاشته ولی راستش این تو کت آدم به عنوان یه دلیل نمی ره. آره اگه ادعا نمی کردیم که کوروشو داریم داریوشو داریم و هزاران شخصیت تاریخی دیگر می شد این دلیلو قبول کرد اما متاسفانه ادعا داریم و خیلی زیاد هم داریم. مردمی هم که قدرت دیگراندیشی نداشته باشن هر کاری هم بکنن اگه انرژی هسته ای داشته باشن اگه موشک هوا کنن اگر مدام از مولانا دم بزنن و توهین به پیامبرو محکوم کنن باز هم نابود می شن می خواد این مردم ایران باشه فرقی نداره. این قدر ایران رو تو بوق و کرنا کردن که فکر می کنیم کی هستیم؟ راستیتش ما هیچی نیستیم. ما هممون انسانیم. از اون آفریقایی کنگویی گرفته تا اون سرخ پوست آمریکای لاتین و همه مردم دنیا بنده خداییم و باید سر آخر همه از پل صراط بگذریم بنابراین بهتره اینقدر ایرانی بودن خودمونو به رخ دنیا نکشیم. بهتره انسانیت دگراندیشی و مهربانی خود را به رخ دنیا بکشیم که خوشوقتانه هیچ کدام را هم نداریم.
بله این قصه سر دراز دارد. در چنین شرایطی شاید اومدن سال جدید هم چندان اهمیتی نداشته باشه و با خود بگیم خب سال شد ۸۷ که چی؟ باز هم مثل سالای قبل الکی خوش باشیم چند روزی بخوریم و بخوابیم و بعد ۱۳ به در بریم بیرون بعد هم ...
چه میشه کرد ایرانی جماعت درست بشو نیست باید برای یه بار همه شده تو تاریخ سرش به یه تخته سنگ بخوره تا شاید کمی به انسانیت خود برگرده!
نوشته شده توسط در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 0:20 | لینک ثابت |
صادق هدايت مي گويد:
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.
این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل اعتقاد جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند؛ زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدره است، ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.
نوشته شده توسط در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 1:51 | لینک ثابت |
/بهرهگيري از صنايع نوين در سيستمهاي حملونقل ريلي/
مونوريل ميتواند چارهاي براي كلانشهرها باشد؟
نوشته شده توسط در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 7:10 | لینک ثابت |
ماني انديشمند بزرگ ايران و روزي که اعدام شد
26 فوريه سال 277 ميلادي مصادف با 7 اسفند « ماني» انديشمند بزرگ ايراني و باني مكتب «مانيكيسم» پس از پنج ماه زندان اعدام شد. اعدام ماني نتيجه نفوذ بيش از حد روحانيون آيين زرتشت در دستگاه دولت ساساني ايران بود. ماني كه افكار او از شرق تا چين و در غرب، تا اروپا را فراگرفت عقيده داشت كه معنويت و ماديت هميشه در تضاد هستند و همه مشكلات جهان و مسائل بشر از ماديات و مادي گري سرچشمه مي گيرد. ماني مكتب خود را برپايه معنويت، خوبي، راستگويي، دفاع از حقيقت و نيز اعتدال و ميانه روي در زندگاني روزمره قرارداده بود و از اين جهت است كه مورخان و فلاسفه وي را «آموزگار معنويت» لقب داده اند.
ماني مي گفت كه دلبستگي مطلق به ماديات و پيروي از نفس اماره است كه بشر را به دروغگويي ، ارتكاب جنايت و انواع بدي كردن وادار مي كند. وي تاكيد داشت كه ماديات انسان را اسير و برده نفس خود مي كند و خود خواهي و جاه طلبي فردي را به وجود مي آورد. طبق آموزش هاي ماني «ماديت» نبايد وارد وجود (ذهن) انسان شود و تاكيد داشت كه براي جلوگيري از ورود ماديات به وجود انسان بايد به آموزش و پرورش كودك توجه شود تا «انسان»، غير مادي پرورش يابد. بنابراين، بي جهت نيست كه ماني ايراني را يكي از پدران «آموزش و پرورش» مي دانند و او بود كه فراهم آوردن وسايل آموزش و پرورش درست (داراي هدف) كودكان و نوجوانان را مهمترين تكليف مديريت يك جامعه (دولت) قرار داد
در فلسفه «ماني» جرم يعني تجاوز به حقوق ديگران اعم از فرد يا جمع. او مي گفت «فرد معنوي» به حقوق خود قانع است؛ لذا در صدد تجاوز به حقوق ديگران بر نمي آيد، و همين قانع بودن به حق، انسان را غرق لذت مي كند.
فلسفه ماني برخلاف تصوف، خواهان معنويت مثبت، كار و كوشش عادي، انگيزه خدمت به جامعه، ثمربخش بودن و توليد است.
ماني تا آن حد از گرايش مردم به ماديات وحشت داشت كه اعتدال در لذات جسماني را توصيه مي كرد از جمله اين كه مردها را از توجه بيش از حد به « زن» كه ممكن است مرد را به راه نادرست بكشاند و آلوده سازد برحذر مي داشت.
ماني در زندگي شخصي با خوردن گوشت و خوراكي هايي كه از مواد غيرخالص تهيه مي شدند موافقت چندان نداشت و انسان را ذاتا گوشتخوار نمي دانست.
فلاسفه اروپايي هنوز در گفته و نوشته هاي خود از انديشه هاي ماني نقل و به آن ها استناد مي كنند.
26 فوريه سال 277 ميلادي مصادف با 7 اسفند « ماني» انديشمند بزرگ ايراني و باني مكتب «مانيكيسم» پس از پنج ماه زندان اعدام شد. اعدام ماني نتيجه نفوذ بيش از حد روحانيون آيين زرتشت در دستگاه دولت ساساني ايران بود. ماني كه افكار او از شرق تا چين و در غرب، تا اروپا را فراگرفت عقيده داشت كه معنويت و ماديت هميشه در تضاد هستند و همه مشكلات جهان و مسائل بشر از ماديات و مادي گري سرچشمه مي گيرد. ماني مكتب خود را برپايه معنويت، خوبي، راستگويي، دفاع از حقيقت و نيز اعتدال و ميانه روي در زندگاني روزمره قرارداده بود و از اين جهت است كه مورخان و فلاسفه وي را «آموزگار معنويت» لقب داده اند.
ماني مي گفت كه دلبستگي مطلق به ماديات و پيروي از نفس اماره است كه بشر را به دروغگويي ، ارتكاب جنايت و انواع بدي كردن وادار مي كند. وي تاكيد داشت كه ماديات انسان را اسير و برده نفس خود مي كند و خود خواهي و جاه طلبي فردي را به وجود مي آورد. طبق آموزش هاي ماني «ماديت» نبايد وارد وجود (ذهن) انسان شود و تاكيد داشت كه براي جلوگيري از ورود ماديات به وجود انسان بايد به آموزش و پرورش كودك توجه شود تا «انسان»، غير مادي پرورش يابد. بنابراين، بي جهت نيست كه ماني ايراني را يكي از پدران «آموزش و پرورش» مي دانند و او بود كه فراهم آوردن وسايل آموزش و پرورش درست (داراي هدف) كودكان و نوجوانان را مهمترين تكليف مديريت يك جامعه (دولت) قرار داد
در فلسفه «ماني» جرم يعني تجاوز به حقوق ديگران اعم از فرد يا جمع. او مي گفت «فرد معنوي» به حقوق خود قانع است؛ لذا در صدد تجاوز به حقوق ديگران بر نمي آيد، و همين قانع بودن به حق، انسان را غرق لذت مي كند.
فلسفه ماني برخلاف تصوف، خواهان معنويت مثبت، كار و كوشش عادي، انگيزه خدمت به جامعه، ثمربخش بودن و توليد است.
ماني تا آن حد از گرايش مردم به ماديات وحشت داشت كه اعتدال در لذات جسماني را توصيه مي كرد از جمله اين كه مردها را از توجه بيش از حد به « زن» كه ممكن است مرد را به راه نادرست بكشاند و آلوده سازد برحذر مي داشت.
ماني در زندگي شخصي با خوردن گوشت و خوراكي هايي كه از مواد غيرخالص تهيه مي شدند موافقت چندان نداشت و انسان را ذاتا گوشتخوار نمي دانست.
فلاسفه اروپايي هنوز در گفته و نوشته هاي خود از انديشه هاي ماني نقل و به آن ها استناد مي كنند.
بنابر يک روايت ماني، مصلوب شد و برخي گويند زنده زنده پوست او را کندند بعد سرش را بريدند و پوست او را پر از کاه کرده به يکي از دروازه هاي شهر گنديشاپور خوزستان آويختند و از آن پس آن دروازه به باب ماني موسوم گشت.
ماني را شايد بتوان قرباني فساد و تحجر روحانوين زرتشتي زمان خود دانست كه نتوانستند حضور او را تحمل كرده و به عنوان فردي ضدخدا و كافر او را اعدام كردند. يادش گرامي
گفتني است، ماني به علت تبعيد مدتی را نيز در چين گذرانده بود و هواداران زيادي نيز در آن منطقه گرد او جمع شده بودند. وي همچنين به داشتن هنر نقاشي معروف بوده كه اين هنر را از چيني ها آموخته بود از همین رو مانی به پیامبر نقاش ایرانیان نیز معروف است.
نوشته شده توسط در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 22:29 | لینک ثابت |
باز هم درباره یکی از ابعاد تاریک تاریخ. در تاريخ هميشه افرادي وجود دارن كه براي هميشه اسرارآميز باقي مي مونن بعضي اوقات در تاريخ از اونا به بدي ياد مي شه اما واقعا نميشه با تاريخ اطمينان كرد و يك طرفه قضاوت كرد يكي از اين افراد اسرارآميز روحاني معروف روسي يعني راسپوتين است
در اينرتنت جستجو مي كردم كه به اين مطلب جالب برخوردم هرچند كه مربوط به سال 2004 و كمي قديمي اما خوندنش خالي از لطف نيست
پس از گذشت 88 سال، بي. بي. سي. فاش ميکند که قتل راسپوتين کار اينتليجنس سرويس بريتانيا بود
نشريه انگليسي تلگراف در شماره يکشنبه اخير (19 سپتامبر) مقالهاي درباره قتل راسپوتين درج کرده است. کارين ميلر در مقاله فوق مينويسد: شبکه دو تلويزيون بي. بي. سي. در برنامه «تايم واچ»، که اوّل اکتبر پخش خواهد شد، اسنادي را فاش ميکند که طبق آن قتل راسپوتين در 16 دسامبر 1916 کار اينتليجنس سرويس بريتانيا بوده است. راسپوتين مشاور امور ديني و محرم آلکساندرا، آخرين ملکه روسيه، و شوهرش، نيکلاي دوّم، بود که به عنوان کشيشي دسيسهگر و مرموز در طول دهههاي اخير شهرت جهاني يافته است.

تحقيقات اخير، که در برنامه اوّل اکتبر بي. بي. سي. عرضه خواهد شد، نشان ميدهد که برخلاف تصوّر گذشته راسپوتين نه به دست اشراف ناراضي روسيه بلکه به دست اسوالد راينر، عضو دفتر مخفي اطلاعاتي بريتانيا Secret Intelligence Bureau (سلف MI6 کنوني)، که در دربار روسيه در سنپطرزبورگ شاغل بود، به قتل رسيده است.
اين تحقيقات را ريچارد کولن، افسر بازنشسته اسکاتلنديارد، و آندريو کوک، مورخ اطلاعاتي، انجام دادهاند. گفته ميشود که علت قتل راسپوتين تلاش وي براي انعقاد پيمان صلح ميان روسيه و آلمان در اوج جنگ اوّل جهاني بوده است. اگر اين پيمان صلح در سال 1916 تحقق مييافت، نه تنها 350 هزار نيروي نظامي آلماني از جبهه روسيه بازگردانيده شده و در جبهههاي غرب عليه بريتانيا و متحدينش به کار گرفته ميشدند و به اين ترتيب سرنوشت جنگ جهاني دگرگون ميشد، بلکه انقلاب اکتبر 1917 روسيه نيز، با تمامي پيامدهاي عظيم آن، رخ نميداد.
اسوالد راينر، مأمور مخفي سرويس اطلاعاتي بريتانيا، از دوران دانشگاه دوست نزديک پرنس فليکس يوسوپوف بود؛ همان کسي که در کاخ او راسپوتين به قتل رسيد. تاکنون چنين گفته ميشد که يوسوپوف در قتل راسپوتين نقش اصلي را داشته است. يوسوپوف مؤلف کتابي درباره راسپوتين است که راينر به انگليسي ترجمه و منتشر کرده است. طبق روايت يوسوپوف، او ابتدا راسپوتين را مسموم کرد و زماني که سم اثر نکرد با تفنگ به قلبش شليک کرد. اين روايت تا به امروز تنها روايت از قتل راسپوتين بهشمار ميرفت. يوسوپوف حدود يک ساعت بعد به صحنه قتل بازگشت و با حيرت ديد که راسپوتين زنده است. راسپوتين به يوسوپوف حمله کرد و سپس به حياط گريخت ولي در آنجا با شليک گلوله يکي ديگر از توطئهگران، بهنام ولاديمير پوريشکويچ، به قتل رسيد. يوسوپوف در کتاب خود مينويسد که او در فرداي آن روز با اسوالد راينر شام خورد که «از توطئه ما مطلع شده و در جستجوي کسب اخبار آن بود.»

گزارش بي. بي. سي. نشان ميدهد که تحقيقات جنايي و تاريخي ناقض ادعاهاي پرنس يوسوپوف است. طبق اين تحقيقات، به پيشاني راسپوتين گلوله سومي اصابت کرده که کار يک قاتل حرفهاي است. اين گلوله از فاصله نزديک شليک شده در حاليکه پوريشکويچ از فاصله دور و از پشت سر به راسپوتين شليک کرده بود. اين بررسيها ثابت ميکند که سه گلولهاي که به بدن راسپوتين اصابت کرده از سه اسلحه متفاوت شليک شده؛ يعني علاوه بر يوسوپوف و پوريشکويچ نفر سومي نيز به راسپوتين شليک کرده و در واقع تير خلاص را او زده است.
محققين فوق، علاوه بر بررسيهاي جنايي، به اسناد تاريخي نيز تمسک جستهاند. از جمله اين اسناد، نامهاي است که دو مأمور مافوق اسوالد راينر، بهنامهاي جان اسکيل و استفن الي، ميان خود مبادله کردهاند. در اين نامه چنين آمده است: «هر چند سير حوادث کاملاً طبق نقشه پيش نرفت ولي کاملاً به هدفمان دست يافتيم. واکنش عمومي نسبت به مرگ "نيروهاي شيطاني" [نام رمز راسپوتين] خوب بود...»
نه تنها يوسوپوف و پوريشکويچ شرکت راينر را در قتل راسپوتين مسکوت گذاردند، بلکه خود راينر نيز در دوران حيات خود در اين باره کاملاً سکوت کرد. او قبل از اتمام جنگ اوّل جهاني از روسيه خارج شد و در سال 1920 به عنوان خبرنگار ديليتلگراف در فنلاند به کار پرداخت. راينر در سالهاي پاياني عمرش در روستاي باتلي، واقع در آکسفوردشاير، زندگي ميکرد. او قبل از مرگ تمامي نامهها و اسناد محرمانهاش را آتش زد و در سال 1961 درگذشت.
گفته مي شود راسپوتين به واسطه نفوذي كه چشمانش داشت زنان را به سادگي به سمت خود جلب مي كرد و از اين راه نفوذ گسترده اي در دربار تزار روسيه پيدا كرده بود.
دو نظر درباره وي در حال حاضر وجود دارد يكي اين كه وي روحاني فاسد و هرزه اي بوده است كه نفوذ زيادي در درباره داشته و مسبب بسياري از ستم هايي بود كه تزار بر مردم روسيه روا مي داشت اما نظر ديگر كه خبر بالا نيز آن را تاييد مي كند وي فردي متفكر بوده است كه قصد داشته از نفوذ خود در دربار براي دفاع از مردم استفاده كند بهرحال از اين موارد متناقض در تاريخ زياد وجود دارد و آدم نمي داند واقعا چطور يك فرد را به درستي بشناسد اما حداقل همين مطلب را مي فهمد كه نبايد صرفا با چند كلمه درباره افراد قضاوت كرد و بايد همه جوانب و ابعاد يك موضوع را در نظر گرفت.
نوشته شده توسط در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 0:29 | لینک ثابت |
