اما دست روزگار این وسط نقش جالبی داره. دو نفری که زمانی بنا به دلایلی با یکدیگر درگیر شده بودند بر حسب اتفاق و ناگهان بر سر راه یکدیگر قرار می گیرند. حالا تازه می فهمه چقدر از معرکه پرت بوده. با خودش می گه واقعا این همون آدمیه که من اون روز اون قضاوت رو در موردش کردم. دادگاه درون هم بلافاصله به محکومیت او رای می ده و می گه آره تو همونی بودی که اون روز به این فرد بد کردی.
نمی دونم ولی به نظر می رسه یه جوهری تو طبیعت وجود داره که نمی ذاره سوتفاهمات بین افراد باقی بمونه. سوتفاهماتی که در اغلب مواقع اصلا وجود خارجی ندارند.

اصلا بهترین آدم رو با چه معیارهایی می سنجن؟ اخلاق عمل ثروت عبادت علم یا چیز دیگری؟
یه آدمی تو یه روستای دورافتاده تنها دار و ندار خودشو تو دنیا می ده برای جبهه های جنگ بدون هیچ چشمداشتی بدون هیچ انتظار پاسخی. واقعا چرا باید ارزش همچین آدمی رو کمتر از پیامبران بدونیم!؟ پیامبرانی که در همه حال تحت هدایت خدا قرار دارن همه چیز در اختیار آن هاست و بخواهی نخواهی همیشه یه یاور دارند . اما اون بدبخت روستایی که تو عمرش هیچ وقت نه با خدا و نه با فرشتگانش مثل پیامبرا صحبت نکرده باید کم ارزش تر از پیامبرا باشه در حالی که اون همه چیزشو داده.
مگه غیر از اینه که پیامبران اومدن که به انسان ها خدمت کنن؟ اونا اومدن که ما رو نجات بدن. مشکلات رو حل کنن و گرنه خب اصلا چه نیازی به اونا بود. ولی مثل این که ما خودمون اینقدر اونا رو گنده و دست نیافتنی کردیم که آدم پشیمون میشه بره سراغشون. متاسفانه چنین عادتی به شدت در میان مسلمانان و به ویژه در میان ایرانیان رواج داره. فراموش کردیم که پیامبر اسلام هم یه آدم بود یه انسان از جنس همین آب و خاک. تا جایی که می دونم هیچ وقت تو زندگیش ادعا نکرد که علاوه بر پیامبری مزیت دیگری هم بر مردم دارد اما مثل این که ما کلا خوشمون میاد همیشه یکی رو شبیه بت کنیم.
هر کسی هم که کوچکترین نگاه چپی به بت کنه گردنشو از بیخ می زنیم. غافل از این که اصلا بتی وجود نداره. آره. باید زمان بگذره تا بفهمیم. بفهمیم که چقدر پرتیم از غافله!


بالاخره پرونده بخش صنعت و معدن بخش هم در سال ۸۶ بسته و به این ترتیب سال ۸۷ که به گفته مسوولان قرار است طرح های زیادی در آن افتتاح شود و در مجموع سال پرکاری است، آغاز شد.


